هر وقت خواستی بدونی کسی دوست داره تو چشاش
زل بزن تا عشقو تو چشاش ببینی...اگه نگات کرد
عاشقته...اگه خجالت کشید برات میمیره...اگه سرشو
انداخت پائین و یه لحظه رفت تو فکر بدون که بدون تو
میمیره.......میدونم الان رفتی تو فکر زندگی اجبار
است...مرگ انتظار است...عشق یک بار است...فکر
تو تکرار است...جدائی دشوار است...کاش گناهی کنم
که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 16:43 توسط ..::مرجانه::..
روزي از عشق خودم را حلق آويز مي كنم و آخرين آرزوي من اين است در روي طناب اسم تو را حك كنم تا حداقل در مرگم فكر كنم هميشه در كنارت خواهم بود
**********
در همه عالم گشتم و عاشق نشدم
تو چه بودي كه تو را ديدم و ديوانه شدم
**********
گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!
**********
عشق شايد زود تو را عاشق و دلتنگ كند اما هرگز تو را سير نمي كند.
**********
به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد
عجب از محبت من كه در او اثر ندارد
غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
**********
مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد زندگی با دلت نکند.
گلهاي ياس تو باغچه غروبا بونه ميگيرن همشون يه عهدي بستن سر خاك تو بميرن
**********
با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند
**********
کاش مي شد عشق را ابراز کرد يا که عشق را با سحر اغاز کرد لحظه به لحظه دم به دم ساعت به ساعت خواهمت گر خوشم يا نا خوشم در هر دو حالت خواهمت
**********
اي نگاهت نخي از مخمل وابريشم.....چندوقتي است كه به تو ميانديشم
به تو اري به همان منظر دور......به همانسبز صميمي به همان باغ بلور
**********
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست
تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست
عاشقي مقدورهر عياش نيست
غم کشيدن صنعت نقاش نيست
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 22:2 توسط ..::مرجانه::..
سلام بچه ها . . . . . .
خوبین ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ 
می خواستم سالروز فتح خرمشهر رو بهتون تبریک بگم . . . . . .
موفق باشین . . . . . .
بای بای . . . . . . .
لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 20:58 توسط ..::مرجانه::..
شهادت حضرت فاطمه (س) دخت نبی، ام ابیها،
همسر ولایت و مادر امامت را به تمام شیعیان جهان به
خصوص بانوان کشورمان تسلیت عرض می کنم.
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 19:10 توسط ..::مرجانه::..
دختري از پسري پرسيد : آيا من نيز چون ماه زيبايم ؟
پسر گفت : نه ، نيستي
دختر با نگاهي مضطرب پرسيد : آيا حاضري تکه اي از قلبت را تا ابد به من بدهي ؟
پسر خنديد و گفت : نه ، نميدهم
دختر با گريه پرسيد : آيا در هنگام جدايي گريه خواهي کرد ؟
پسر دوباره گفت : نه ، نميکنم
دختر با دلي شکسته از جا بلند شد در حالي که قطره هاي الماس اشک چشمانش را نوازش
ميکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خيره شد و گفت :
تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي
من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه اي کوچک از آن را
و اگر از من جدا شوي من گريه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 16:39 توسط ..::مرجانه::..
سلام بچه ها . . .
حالتون خوبه ؟ ؟ ؟ 
سال نوی همتون مبارک . . . 
انشا ا . . . سال خوبی داشته باشید . . . 
و امیدوارم هر کسی به هر آرزویی که داره برسه . . .
فدای همتون . . . .
بای بای . . .
لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 12:37 توسط ..::مرجانه::..
چندین سال پیش، دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود.او از همه نفرت داشت الا نامزدش.روزی، دختر به پسر گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند ، آن روز ،روز ازدواجشان خواهد بود. تا این که سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند. آن گاه بود که توانست همه چیز، از جمله نامزدش را ببیند. پسر شادمانه از دختر پرسید:آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده؟ دختر وقتی که دید پسر نابیناست، شوکه شد!بنابراین در پاسخ گفت:"متاسفم، نمی تونم باهات ازدواج کنم، آخه تو نابینایی ." پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت، سرش را پایین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد.بعد رو به سوی دختر کرد وگفت:"بسیار خوب،فقط ازت خواهش می کنم مراقب چشمان من باشی."
لينك ثابت
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 20:42 توسط ..::مرجانه::..
عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند! عاشق عبارت «خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! او سه سوته عاشق می شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند! (فهمیدین به منم بگین) او چت می کند! خیابان متر می کند، ودر یک کلام عشق و حال می کند! همه کار می کند جز اینکه درس بخواند نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است! از من می شنوین بی خیال دانشگاه بشین بهتره (تفریحات بهتر و کم دردسرتر هست)خود دانید
لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 14:34 توسط ..::مرجانه::..
يك- دوستت دارم ٬ نه بخاطر شخصيت تو٬ بلكه بخاطر شخصيتي
كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم .
دو- هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد
باعث اشك ريختن تو نمي شود.
سه- اگر كسي تو را آنطور كه مي خواهي دوست ندارد به اين معني
نيست كه تو را با تمام وجودش دوستت ندارد.
چهار- دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.
پنج- بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه
هرگز به او نخواهي رسيد.
شش- هرگز لبخند را ترك نكن حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد
عاشق لبخند تو شود
هفت- تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي اما براي بعضي افراد تمام
دنيا هستي .
هشت- هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را باتو بگذراند نگذران.
نه- شايد خدا خواسته كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص
مناسب ٬ به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكر گزار باشي.
ده- به چيزي كه گذشت غم نخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.
يازده- هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند با اين حال همواره به ديگران اعتماد
كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني .
دوازده- خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از
آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
سيزده- زياده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترين چيزها در زماني اتفاق
مي افتد كه انتظارش را نداري
«بخاطر داشته باش هر آنچه اتفاق مي افتد بنا به دليلي است»
لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 14:26 توسط ..::مرجانه::..
سلام
حالتون خوبه؟
خوب..خدا رو شکر
ممنون منم خوبم
با این سه کلمه ای که این پایین گذاشتم جمله بسازید
حمام شیرکاکائو چنگال
هر عزیزی که با این سه کلمه در نظرات جمله ساخت لطف کند و سه کلمه ی دیگر انتخاب کند تا نفر بعدی
با اون سه کلمه ی جدید جمله بسازد و همینطور ادامه پیدا کند..........متشکرم
لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 13:34 توسط ..::مرجانه::..
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 14:9 توسط ..::مرجانه::..
بچه ها سلام....
حالتون خوبه؟؟؟؟
خوب..خدا رو شکر....
می خواستم ازتون معذرت خواهی کنم....
ببخشید که این مدت نتونستم آپ کنم.......
می دونم که منو می بخشین...
بخشیدی؟؟؟؟؟
ممنون....
خدانگهدار همه ی شما.....
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 13:47 توسط ..::مرجانه::..
دو روز قبل از ولنتاين:

- پسر اولی: پسر بازم امسال خل نشی و يه شبه كل حقوق يه ماهت رو براش خرج كنیها!!! از من ياد بگير! هر سال يه هفته قبل از ولنتاين باهاش قهر ميكنم كه خرج رو دستم نيفته! دو روز بعد از ولنتاين هم دوباره بهش زنگ ميزنم و باهاش آشتی ميكنم!!!
- پسر دومی: آخه نميشه كه مهدی جون! حداقل يه دسته گل بايد براش بخرم و شام ببرمش بيرون! اگه امسال گردنبند براش نخرم كه تا دو سال باهام حرف نميزنه! گردنبند بدون گوشواره هم كه خوبيت نداره!
- دختـر اولی: ای بخشكی شانس!! ولنتاين رسيد و من هنوز هيچكی رو پيدا نكردم كه خرش كنم تا برام كادو بخره!! امسال خوردم به پيسی!!
- دختـر دومی: نگران نباش بابا! ماشالا خر زياده! از من ياد بگير! هر سال دو تا دو تا كادو ميگيرم!! بهت قول ميدم يه خورده زرنگ بازی در بياریبياری تو هم امسال مثل من دو تا كادو ميگيری!
دو روز بعد از ولنتاين:
- پسر دومی: مهدیجون راست ميگفتی ها! عجب خريتی كردم!
- دختـر دومی: ديدی راست ميگفتم! خر زياده!!!
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 13:37 توسط ..::مرجانه::..
لينك ثابت
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 11:37 توسط ..::مرجانه::..
مردها مثل « آگهي بازرگاني » هستند
. حتي يك كلمه از چيزهائي را كه ميگويند نميتوان باور كرد
مردها مثل « موز » هستند
. هرچه پيرتر ميشوند وارفته تر ميشوند
: مردها مثل « نوزاد » هستند
در اولين نگاه شيرين و با مزه هستند اما خيلي زود از تميز كردن و مراقبت از آنها خسته مي شويد
مردها مثل « طالع بيني مجلات » هستند
. هميشه به شما ميگويند كه چه بكنيد و معمولاً اشتباه مي گويند
: مردها مثل « جاي پارك » هستند
خوب هايشان قبلا" اشغال شده و آنهائي كه باقي مانده اند يا كوچك هستند يا جلوي درب منزل مردم
: مردها مثل « پاپ كورن » ( ذرت بو داده ) هستند
. بامزه هستند ولي جاي غذا را نمي گيرند
مردها مثل « كامپيوتر » هستند
. كاربري شان سخت است و هرگز حافظه اي قوي ندارند
مردها مثل « مخلوط كن » هستند
. در هر خانه يكي از آنها هست ولي نميدانيد به چه درد ميخورد
مردها مثل « پيكان دست دوم » هستند
. ارزان هستند و غير قابل اطمينان
مردها مثل « باران بهاري » هستند
. هيچوقت نميدانيد كي مي آيند ، چقدر ادامه دارد و كي قطع ميشود
مردها مثل « سيمان » هستند
. وقتي جائي پهنشان ميكني بايد با كلنگ آنها را از جا بكني
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 13:38 توسط ..::مرجانه::..
من کنت مولا
فهذا علی مولا
عید سعید غدیر خم بر تمام عاشقان امامت و ولایت مبارک باد
دوستان گلم عیدتون مبارک...
لينك ثابت
نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 20:40 توسط ..::مرجانه::..
شب كنار پنجره اي رو به خدا كردم و با صدايي بلند به خدا گفتم چرا عاشقان
چرا عاشقان مستحق تلخي دنيا هستن
ناگهان صدايي از درون دلم با صدايي لرزان به من گفت كه هيچ كس ارزش اين را ندارد
اي خدا مگر عاشقان ديگر توان اين را دارن
باز آن صدا گفت گر عاشقان توان اين را ندارن چگونه با صدايي رسا ميگويند عاشقن
باز گفتم آخر عشق كجا و تلخي جدايي كجا
اين باربا صدايي گريان گفت اگر جدايي نباشد؛اگر اشك نباشد اين عشق نيست
دگر نتوانستم چزي بگويم
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی * تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روئید * با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت !!
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشم هایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی ؟؟؟نمی دانم چرا * شاید خطا کردم !!
و تو بی آنکه فکرغربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا * تا کی * برای چه ؟؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هرروز از کنارپنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایش باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام
برگرد !!
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 12:55 توسط ..::مرجانه::..
وقتي که به من مي خندي انگاري دنيارو دارم
روي فرش مهربوني بي صدا من پا مي زارم
وقتي گريه مي کني تو غير غم هيچي ندارم
گيج مي شم نمي تونم من خودم و به ياد بيارم
وقتي نيستي خونه تار مثل شب بي ستاره
اکه تو بياي دوباره توي خونه نور مي باره
تو برام قصه مي خوندي تا برم به شهر رويا
برم از حقيقت تلخ برسم به کذب دنيا
يه قطار کاغذي بود روي ريل بي صدايي
يه مسافرش تو بودي توي ايستگاه جدايي
بگو ايا نگروني واسه اين دفتر پاره
واسه اين قلب شکسته که ديگه کسي نداره
من ميرم چرا بمونم من ديگه بي تو غريبم
اگه من بمونم اين جا ادما مي دن فريبم
تورسيدي به چه چيزي که با من نمي رسيدي
تو غمام جا گذاشتي ولي شاديا مو چيدي
دريا رو بروي ساحل کوله بار من به دوشم
منم اون مسافري که غصه هامو مي فروشم
لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 12:55 توسط ..::مرجانه::..
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاري است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن تکيه کني و از غم زندگي برايش اشک بريزي.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 12:54 توسط ..::مرجانه::..
دوست دارم تو سيب باشي و من چاقو پوستتو بکنم مي دوني چرا؟؟؟ چون چاقو بخواد پوست سيب رو بکنه بايد همش دورش بگرده
*.*.*.*.*.*. *.*
شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارمر .
*.*.*.*.*.*. *.*
هرگاه دلت هوايم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببين که همچون دل من در هوايت مي تپند .
*.*.*.*.*.*. *.*
عشق و دوست داشتن از پي هم مي آيند ، اما هر گز در يک خانه منزل نمي کنند .
*.*.*.*.*.*. *.*
آرزويم اينست ... نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد... نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز... و به اندازه هر روز تو عاشق باشي عاشق آنکه تو را مي خواهد و به لبخند تو از خويش رها مي گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه
*.*.*.*.*.*. *.*
من تو را دوست دارم نه بدان رو كه بتو محتاجم. بلكه به تو محتاجم چون دوستت دارم.
*.*.*.*.*.*. *.*
شبي از شبها تو به من گفتي كه شب باش:
من كه شب بودم
و شب هستم
و شب خواهم بود
به اميدي كه تو فانوس شب من باشي
*.*.*.*.*.*. *.*
زماني كه فكر ميكني در 7 تا آسمون يه ستاره هم نداري يكي يه گوشه ي دنياست كه براي ديدنت لحظه شماري ميكنه
*.*.*.*.*.*. *.*
تا حالا كفشاتو نگاه كردي؟؟؟!!!
دو تا عاشق:دو تا همراه كه بي هم ميميرن, با هم خاكي ميشن , بدون هم زير بارون نميرن , كاش آدما هم يكم از كفشاشون ياد بگيرن.
*.*.*.*.*.*. *.*
كاش در دهكده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت كمي ارزاني بود
كاش اگر گاه به هم كمي لطف ميكرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
*.*.*.*.*.*. *.*
عشق از دوستي پرسيد:فرق من و تو چيست؟
دوستي گفت من آدمارو با سلام آشنا ميكنم((تو با نگاه))
من آدما رو با دروغ جدا ميكنم((تو با مررررررررررررررررررگ))
*.*.*.*.*.*. *.*
اشك تنها موجودي است كه چون از چشم مي افتد عزيز ميشود
*.*.*.*.*.*. *.*
براي هزارمين بار پرسيد:تاحالا شده من دلت را بشكنم؟
منم براي هزارمين بار به دروغ گفتم نه هيچ وقت!!!
تا مبادا دلش بشكنه.
*.*.*.*.*.*. *.*
اگريادم كنى يانه،من ازيادت نمي كاهم ، تورامن چشم درراهم،تورامن چشم درراهم .
*.*.*.*.*.*. *.*
هرگزبراي عاشق شدن به دنبال باران و بابونه نباشي گاهي در انتهاي خارهاي يك كاكتوس به غنچه اي مي رسي كه ماه را بر لبانت مي نشاند
*.*.*.*.*.*. *.*
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کني
*.*.*.*.*.*. *.*
موقعي كه مي خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم
*.*.*.*.*.*. *.*
به حساب بانکي شما مليونها بوسه عشق واريز کردم شما مي توانيد بطور شبانه روزي از طريق مهر کارت برداشت نمائيد
*.*.*.*.*.*. *.*
به من گفتي که دل دريا کن اي دوست همه دريا از آن ما کن اي دوست دلم دريا شد ودادم به دستت مکش دريا به خون پروا کن اي دوست
*.*.*.*.*.*. *.*
عشق افسانه نيست آنكه عشق آفريد ديوانه نيست / عشق آن نيست كه در كنارش باشي عشق آن است كه به يادش باشي
*.*.*.*.*.*. *.*
وقتي داري فکر مي کني که من دارم فکر مي کنم که تو داري فکر مي کني که من به چي فکر مي کنم دلم مي خواد که فکر کني که من به تو فکر مي کنم
*.*.*.*.*.*. *.*
مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم
*.*.*.*.*.*. *.*
عشق رازي است مقدس . براي کساني که عاشقند ، عشق براي هميشه بي کلام ميماند ؛ اما براي کساني که عشق نمي ورزند ، عشق شوخي بي رحمانه اي بيش نيست
*.*.*.*.*.*. *.*
در خواب ناز بودم شبي ديدم كسي در ميزند.. در را گشودم روي او ديدم غم است در ميزند. اي دوستان بي وفا از غم بياموزيد وفا غم با همه بيگانگي هر شب به من سر ميزند
*.*.*.*.*.*. *.*
تو رفته اي بي من تنها سفر كني من مانده ام كه بي تو شب ها سحر كنم تو رفته اي كه عشق من از سر به در كني من مانده ام كه عشق تو را تاج سر كنم
*.*.*.*.*.*. *.*
هيچ کس لياقت اشکهاي تو را ندارد و کسي که چنين ارزشي داشته باشد باعث اشک ريختن تو نميشود
*.*.*.*.*.*. *.*
خداوند آتش را آفريد تا ارزش آب را بدانيم وخلا زاييده شد تا ارزش هوا را بدانيم و بعد مرگ آمد تا ارزش زندگي را بشناسيم
*.*.*.*.*.*. *.*
فرياد من از داغ توست ...... بيهوده خاموشم مکن ...... حالا که يادت ميکنم ...... ديگر فراموشم مکن ...... همرنگ دريا کن مرا ...... يکبار معنا کن مرا
*.*.*.*.*.*. *.*
آدماي عاشق? چشماشمن بستس نميشه فهميد چي تو کلشون مي گذره! قصه ي اولين عشق و عاشقي! يه دروغ بزرگه ازش نپرسي بهتره! شل هي! جدايي خيلي سخته! اين و تو نمي فهمي. اما حد اقل سعي کن درک کني...
*.*.*.*.*.*. *.*
عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتي. زندگيم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندي، کاش روزي آن را برگرداني. عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتي. عشقم را به تو هديه کردم آن را دور انداختي، کاش روزي آن را به من بر گرداني...
*.*.*.*.*.*. *.*
بارون نباش كه با التماس خودت رو به شيشه بكوبي ... ابر باش كه همه منت باريدن تو رو بكشن
*.*.*.*.*.*. *.*
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم
*.*.*.*.*.*. *.*
لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 17:20 توسط ..::مرجانه::..
به دنبال خدا
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي. كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست. مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد. مسافر رفت و كولهاش سنگين بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي! درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست.
انسان و پرنده
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!!
خدایا با من حرف بزن
کودک نجوا کرد :خدايا با من حرف بزن . مرغ دريايي آواز خواند کودک نشنيد . سپس کودک فرياد زد : خدايا با من حرف بزن . رعد در آسمان پيچيد اما کودک گوش نداد . کودک نگاهي به اطرافش کرد و گفت :خدايا بگذار ببينمت . ستاره اي درخشيد اما کودک توجه نکرد . کودک فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده . ويک زندگي متولد شد اما کودک نفهميد . کودک با نا اميدي گريست . خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايي . بنابراين خدا پايين آمد و کودک را لمس کرد . ولي کودک پروانه را کنار زد و رفت .
چه کسی واقعا خدا را دوست دارد؟
مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريك راه ميرفت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري؟ فرشته جواب داد:مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب،آتش هاي جهنم را خاموش كنم.آن وقت ببينم چه كسي واقعا خدارا دوست دارد؟
لينك ثابت
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 13:34 توسط ..::مرجانه::..
1- روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن! اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم ، رگه هايي از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه!
2- سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زودتر راه بيفتن!
3- وقتي مي خواين برين دستشویی ، با صداي بلند به اطلاع همه برسونين!
4- وقتي از كسي آدرسي رو ميپرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين!
5- كرايه تاكسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون ، به صورت اسكناس هزاري پرداخت كنين!
6- همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين!
7- جدول نيمه تمام دوستتون رو حل كنين!
8- توي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت 50 كيلومتر در ساعت حركت كنين!
9- وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستن مرتب كانال رو عوض كنين!
10- از بستني فروشي بخواين كه اسم 54 نوع از بستنيها رو براتون بگه!
11- در يك جمع ، سوپ يا چايي رو با هورت كشيدن نوش جان كنين!
12- به كسي كه دندون مصنوعي داره بلال تعارف كنين!
13- وقتي از آسانسور پياده ميشين دكمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترك كنين!
14- وقتي با بچه ها بازي فكري مي كنين سعي كنين از اونها ببرين!
15- موقع ناهار توي يك جمع ، جزئيات تهوع و استفراغي كه چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف كنين!
16- ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به كار ببرين!
17- بوتيك چي رو وادار كنين شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاش رو باز كنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچكدوم جالب نيست و سريع خارج بشين!
18- شمعهاي كيك تولد ديگران رو فوت كنين!
19- اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف كنين!
20- وقتي كسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش كلاه رفته!
21- صابون رو هميشه كف وان حمام جا بذارين!
22- روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب كنين!
23- وقتي دوستتون رو بعد از يه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده!
24- وقتي كسي در يك جمع جوك تعريف مي كنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود!
25- چاقي و شكم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري كنين!
26- بادكنك بچه ها رو بتركونين!
27- مرتب اشتباهات لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد كنين و بخندين!
28- وقتي دوستتون موهاي سرش رو كوتاه مي كنه بهش بگين كه موي بلند بيشتر بهش مياد!
29- بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين!
30- كليد آپارتمان طبقه 13 تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره!
31- ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين!
32- توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين!
33- هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! توي دستكش دوستتون بهتره!
34- حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين!
35- نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين!
36- دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين!
37- عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين!
38- پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه 5 دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل 270 درجه در جهات مختلف بچرخونين!
39- با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين!
40- شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين!
41- موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين!
42- توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين!
43- شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين!
44- توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين!
45- توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين!
46- جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين!
47- يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين!
48- توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه!
49- چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين!
50- ورقهاي جزوه 300 صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين!
لينك ثابت
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 13:30 توسط ..::مرجانه::..
اگر بر اين باوريد عشقي که از آغاز ازدواج نسبت به همسرتان داشتهايد بدون تلاش شما تا ابد باقي خواهد ماند و همواره در زمان بروز مشکلات به کمک شما خواهد آمد، در اشتباهيد.
متاسفانه اگر براي تازه نگه داشتن عشقتان تلاش نکنيد، خيلي زود روابط گرم زناشويي به سردي يک عادت روزانه خواهد شد!
اگر شما هم از آندسته آقاياني هستيد که تصميم داريد در روابط خود با همسرتان همواره معجزه ي عشق را به وضوح ببينيد، ميتوانيد روي ايدههاي کاملا عملي اين مقاله حساب کنيد:
فکر نميکنم براي اجراي يک نقشه ي عاشقانه، پختن نيمرو کار سختي باشد.
يک شب به همسرتان بگوييد که قصد داريد شما شام را آماده کنيد! به شرطي که او وارد آشپزخانه نشود.
هر چند که همين پيشنهاد به تنهايي باعث رضايت خاطر همسرتان ميشود، اما شما که يکي از مردهاي موفق هستيد هميشه برگي برنده در آستين خواهيد داشت!!!
با سس قرمز روي نيمرو شکل يک قلب را بکشيد، حتي ميتوانيد کنار قلبتان جملهاي بنويسيد. همهچيز بستگي به سليقه ي خودتان دارد.
حالا وقت آن است که همسرتان را به صرف يک شام عاشقانه دعوت کنيد.
اما اگر شما از آن دسته آقاياني هستيد که دست به سياه و سفيد نميزنيد ولي ميخواهيد رمانتيک باشيد؛ ميتوانيد اين روش را روي يک پيتزا اجرا کنيد.
مطمئنا ديدن چهره ي همسرتان، زماني که جعبه را باز ميکند، باعث دلگرمي شما خواهد شد!
در اين جا روي صحبت با خانمهاست. لطفا به همسرانتان اجازه خوب بودن را بدهيد!!! مطمئنا شما بيشتر از هر کس ديگر آنها را ميشناسيد و قدرت پيشبيني رفتارشان را داريد، اما لطفا از اين قدرت عليه نقشههاي آقايان استفاده نکنيد!
کافي است مچ همسرتان را وقتي مشغول آماده کردن مقدمات يک نقشه ي عاشقانه است بگيريد! آن وقت همهچيز عوض خواهد شد و شايد همسرتان ديگر به دنبال راهي براي نشان دادن علاقهاش نسبت به شما نگردد
لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 18:13 توسط ..::مرجانه::..

قلبم رو شكستي ولي من بيشتر از قبل دوستت دارم ميدوني چرا ؟؟؟
چون حالا هر تيكه از قلبم تورو جداگونه دوست داره
لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 17:52 توسط ..::مرجانه::..
نجوم نخوندم،ولي مي دونم تو هفت آسمون يه
ستاره ندارم...فيزيک نخوندم،ولي مي دونم « هر
عملي را عکس العملي است...» غير از عشق من
به تو و مي دونم که واحد اندازه گيري عشق , ژول
و کالري و وات و ... نيست ... زيست شناسي
نخوندم،ولي مي دونم قلب همون دله که مي تونه
براي يه نفر تنگ بشه يا تندتر بزنه... شيمي
نخوندم،ولي مي دونم اگه عشق نباشه مولکول
هاي هيدروژن و اکسيژن نمي تونن اينقدر محکم
همديگه رو فشار بدن...
لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 17:51 توسط ..::مرجانه::..
با سلام
این مطلب به حمایت از سروش لشگری ملقب به «هیچکس» می باشد.
همان گونه که مطلع هستید حضور هیچکس در ارسهیه رپ فارسی باعث پیشرفت بسیاری در این سبک بوده و هست.
قبول تلاشهای وی در رشد، شکوفایی و انسجام این سبک امری ناگزیر است.
وی با وجود تمامی مشکلاتی که پیاپی بر سر راهش بوده به کار خود ادامه داده و هیچگاه وظیفه خود را فراموش نکرده است.

حال بعد از سالها تلاش اشخاصی پیدا شدهاند که خود را هیچکس معرفی کرده، از نام و شهرت وی سو استفاده بیشتر کردهاند و اقدام به برگزاری اجراهای زنده نموده اند... ما وظیفه خود میدانیم که همگان را از این مطلب مطلع سازیم و نگذاریم که حق وی پایمال شود... از همگان خواهشمندیم برای دفاع از وی این مطلب را در اختیار دیگران نیز بگذارند و برای دفاع از حق او و قدردانی از زحماتش، در اجراهای زنده وعده داده شده توسط عوامل بعدی شرکت ننمایند.
اخیراً بعضی از سایتها ی اینترنتی برای بالا بردن آمار بازدید سایت خود شروع به پخش اخبار دروغین در این باره کردهاند.
از تمام شما میخواهیم در مورد اخبار پخش شده بیشتر تأمل کنید.

لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 14:40 توسط ..::مرجانه::..
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم خوب توجه کن....
و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدرش توضیح داد: مردم میگویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی،زندگی عینا" به تو جواب میدهد؛ اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلب بوجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما بدست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد .
لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 14:34 توسط ..::مرجانه::..
گفتی:
آواز این پرنده
مثل حضور مبهم تنهایی است
با دست خود گلوی قناری را
از حجم استخوانی تن کندم.
گفتی:تنها
در خط استوایی هر سینه
روز ورود عشق چه رویائی است
با دست خود دریچه هر دل را
از چارچوب تنگ بدن کندم.
گفتی،دوباره گفتی:
اینجا چقدر بی تو تماشایی ست
با دست خویش، خود را
در لحظه شکوفه شدن کندم

لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 17:50 توسط ..::مرجانه::..
در شهر قدیمی اندیشه ها دو دانشمند زندگی می کردند که دانش یکدیگر را ناچیز
می دانستند .اولی کافر بود و دیگری مومن .
یک بار آن دو در میدان شهر گرد هم آمدند تا در برابر پیروانشان دربارهی وجود خدا
مجادله کنند و پس از چند ساعت بحث و گفتگو هر یک به راه خور رفته و مجلس را
ترک کردند.
در همان شب، دانشمند کافربه سوی معبد رفت و در برابر قربانگاه دو زانو نشست
و برای اشتباهات گذشته ی خود از خدا طلب مغفرت کرد و مومن شد .
و در همان ساعت،دانشمند با ایمان کتابهای مقدس خود را به میدان شهر برد و
آنها را سوزاند و از دین رویگردان شد و کافر گشت!
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 17:49 توسط ..::مرجانه::..
چگونه دیوانه شدم
این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم :
در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند، از خواب عمیقی بر خواستم
و در یافتم که همه نقابهایم دزدیده شده است .
آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم .
لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم:
دزدها ! دزدها! دزدهای لعنتی !
مردها و زنها به من خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هایشان گریختند.
چون به میدان شهر رسیدم، ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود فریاد بر آورد :
ای مردم ! این مرد دیوانه است !
سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره بی نقابم بوسه زد و این برای
نخستین بار بود که خورشید چهره بی نقاب مرا بوسید ، پس جانم در محبت خورشید ملتهب شد
و دریافتم که دیگر نیازی به نقابهایم ندارم و گویی در حالت بی هوشی فریاد بر آوردم و گفتم :
مبارک باد ! مبارک باد آن دزدانی که نقابهایم را دزدیدند!
این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی با هم یافتم :
آزادی در تنهایی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا آنان که از ذات و درون ما آگاه شوند،
می کوشند تا ما را به بندگی کشند اما نباید برای نجاتم بسیار مفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از
دزدان دیگر امنیت یابد باید در زندان باشد !
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 17:48 توسط ..::مرجانه::..